خرید بک لینک
در ایام جوانی در یک انجمن ادبی شرکت می کردم. جمعی منتظر فرارسیدن صبح روز جمعه بودند تا با خواندن یا شنیدن یک قطعه ادبی اعم از شعر یا داستان کوتاه و یا موسیقی ، کمبود فرهیختگی خود را جبران کنند. این انجمن ادبی علی رغم بضاعت علمی ، یکی از محدود دل خوشی من در یک شهر غریب بود.

جلسه آزاد بود و هیچ محدودیتی برای مهمانان وجود نداشت. ولی تعدادی از میهمانان پایه ثابت انجمن بودند . آن زمانها هنوز بانوان جرأت حضور در این مجالس را نداشتند ولی برای آقایون هیچ محدودیتی نبود . پیر و جوان ، مذهبی و غیر مذهبی ، سیاسی و غیرسیاسی ، روشنفکر و مقلد ، ادیب و هنرمند و مداح در کنار یکدیگر می نشستند و بعد از اتمام یک قطعه ادبی به تشویق یکدیگر می پرداختند. بظاهر همه یکدل و یکرنگ بودند . شدت کف زدن ها به گونه ای بود که اینان از کودکی صیغه اخوت و محبت با یکدیگر خوانده اند.

من اما چنین نبودم . از قیافه یه نفر خوشم نمی اومد. تفکر دیگری برام چندش آور بود. یکی از روشنفکرها بدلیل بی سوادیم ، با نگاه عاقل اندر سفیه بدرقه ام می کرد. خوشبختانه با مجری برنامه میانه خوبی داشتم. رفاقت مان تا حد رابطه خانوادگی پیش رفته بود. یک روز دل به دریا زدم و ناخوشی خودم را از بعضی افراد مطرح کردم. انجمن ادبی را خیلی دوست داشتم بشرطی که این افراد نمی بودند.

مدیر انجمن پس از شنیدن حرف هایم گفت: یکی از سختی های کار من این است که تعدادی از افرادی که دوبدو یا بصورت گروهی یا چند به یک یا یک به چند با یکدیگر مخالف اند را اینجا جمع کرده ام و شده ام سنگ صبور همه ادیبان و اندیشمندان این شهر !!!!!!!.

انجمن مذکور بفکر هیچ کار بنیادینی نبود. تنها محفلی بود برای خوشگذرانی. خوردن چای و صرف میوه و کف زدن و به یه نهایت زحمت این گروه بود . اکنون با خودم فکر می کنم اگر این دوست من و یا مدیر انجمن می خواست یک کار ریشه ای و دیربازده پر مشقت را با جماعتی که سلیقه های متفاوت دارند، انجام دهد، آیا باز هم می توانست سنگ صبور باشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:57 توسط محمدتقی سبزواری |

برچسب: نویسنده: غزل میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 16:27

صفحه بندی